آقاي داور. همه اين عكسها را
انتخاب كنيد!
هادی مظفری
رييس ستاد جشنواره
بهار داشت از راه ميرسيد. همه در تكاپو
بودند و ما بيشتر از بقيه براي آماده كردن شهر و ميهمانان
بهارياش.
دبير جشنواره اصرار داشت كه بايد داوري را در نيمه اسفند
برگزار كنيم، وگرنه نميشود همه داوران را به مشهد آورد و
ميافتد به سال بعد و از اين مشكلات...
گفتم نميشود كيارنگ جان. شب و روزمان مشغول بهار است و
استقبال از او.
گفت بايد داوري را برگزار كنيم.
گفتم قبول، شما برگزار كن.
گفت نميشود بايد از ابتدا تا انتهاي داوري حضور داشته باشي
و تمام عكسها را ببيني.
پرسيدم چند عكس رسيده، گفت: چهار هزار و يكصد و هشتاد تا!
آنهايي كه كيارنگ علايي را ميشناسند، ميدانند كه نميشود
به او نه گفت! آن قدر با عشق و شور كارش را دنبال ميكند كه
نميتواني همراهش نباشي. او عاشق عكاسي است و دبيرياش بر يك
جشنواره يعني پذيرش سرپرستي صدها فرزند كه او نگران سلامتي و
خواب و خوراكشان است. درست مثل پدر خانواده كه مدام نگران
فرزندانش است.
به او گفتم قبول. اما در دلم گذشت كه دقايقي در جلسه داوري
مينشينم، هم دل او را به دست ميآورم و هم به ساير كارهايم
ميرسم.
چراغهاي سالن اجتماعات خانه هنرمندان خاموش بود و داوران
دورادور ميز نشسته بودند. آهسته وارد سالن شدم و گوشهاي
نشستم. در تاريكي اتاق يك نفر عكسها را روي پرده عوض ميكرد
و داوران راي ميدادند.
سكوت بر اتاق حكمفرما بود. عكس بعدي... عكس بعدي... عكس
بعدي...
نفس درون سينهام حبس شده بود. اين عكسها فوق العادهاند.
ديگر نميتوانستم بروم دنبال بهار. در برابر اين عكسها
نميشد تكان بخوري.
داوران به دنبال پيدا كردن اثري تازه در دنياي بيكران عكاسي
بودند و من در اشتياق قاب كردن تمام عكسهاي ثبت شده از كوي
و كوچههاي شهرم. از مردمي كه انگار در اين عكسها پير
نخواهند شد.
آسمان ابري شهر، وقتي گلهاي شمعداني منتظر بارانند. شبهاي
مهتابي و نور نئون فروشگاههايي كه صدها بار از مقابل آنها
عبور كردهام، و خيابانهاي پر از دانههاي معلق برف؛ وقتي
كه شهر سردش ميشود و بخار دودكشها شهر را گرم ميكند.
دلم ميخواست سكوت اتاق را بشكنم و در تاريكي سالن بگويم:
آقاي داور، لطفا همه اين عكسها را انتخاب كنيد. اينجا شهر
من است. و من درون تك تك اين عكسها خاطره دارم.
|